|
باید کمی ساکت بود. باید خاموش شد. دیگر حرفی نباید به زبان آورد باید آرام بود مثل ساحل بگذار تا امواج بدنم را زخمی کند اما باید ایستاد مثل سنگ .شاید خرد شد اما بی صدا باید شکست. دیگر هیچ چیزی نخواهم گفت .دیگر با هیچ کس سخنی نخواهم گفت بگذار در گوشم فریاد کنند شاید کر شوم اما زیبایی آن در خاموش بودن است. دیگر نخواهم نوشت و حرفی هم نخواهم گفت. دیگر نباید سخنی گفت. تنها خسته هستم خسته خسته بدنبال محیطی ایمن و آرامم .بی صدا و تاریک فقط می خواهم تنها باشم و ساکت. ای دوست خسته ام باید صبور باشم و بی حرکت من را ببخش ای دوست باید کمی آرام باشم آرام مثل گل نیلوفرکه در مرداب میروید. + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 19:41 توسط مسعود |
خداوندا دل همه ما را نورانی کن + نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 8:48 توسط مسعود |
چه سرد بود آمدنت و چه خشك بود رفتند و من هم نظاره گر اين بي مهري + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 15:39 توسط مسعود |
به پاس آمدنت به کلبه مهر + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 12:54 توسط مسعود |
قدم زدن با تو در یک روز آفتابی + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 13:46 توسط مسعود |
چشم انتظار تو هستم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 13:38 توسط مسعود |
و آن روز نزدیک است + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 15:7 توسط مسعود |
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 13:13 توسط مسعود |
هرگاه به کلبه خود می آیم به دنبال نشانی از تو میگردم اما وقتی نشانی از تو نمی بینم غصه دار میشه تنم + نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 12:36 توسط مسعود |
چه با صفا + نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 17:4 توسط مسعود |
|
| ||||||