|
من خاک خواهم ماند تا پاهایت را برمن نهی و کوچکی من را در مقابل خود حس کنی.من همیشه در برابر تو خاکم. من خاکم و از اینکه در زیر سایه تو ام دلشادم. + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 15:46 توسط مسعود |
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 16:9 توسط مسعود |
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 15:46 توسط مسعود |
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 15:53 توسط مسعود |
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 15:42 توسط مسعود |
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 15:38 توسط مسعود |
و حال من را خدا داند و بس + نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 15:34 توسط مسعود |
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 15:29 توسط مسعود |
باید کمی ساکت بود. باید خاموش شد. دیگر حرفی نباید به زبان آورد باید آرام بود مثل ساحل بگذار تا امواج بدنم را زخمی کند اما باید ایستاد مثل سنگ .شاید خرد شد اما بی صدا باید شکست. دیگر هیچ چیزی نخواهم گفت .دیگر با هیچ کس سخنی نخواهم گفت بگذار در گوشم فریاد کنند شاید کر شوم اما زیبایی آن در خاموش بودن است. دیگر نخواهم نوشت و حرفی هم نخواهم گفت. دیگر نباید سخنی گفت. تنها خسته هستم خسته خسته بدنبال محیطی ایمن و آرامم .بی صدا و تاریک فقط می خواهم تنها باشم و ساکت. ای دوست خسته ام باید صبور باشم و بی حرکت من را ببخش ای دوست باید کمی آرام باشم آرام مثل گل نیلوفرکه در مرداب میروید. + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 19:41 توسط مسعود |
خداوندا دل همه ما را نورانی کن + نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 8:48 توسط مسعود |
|
| ||||||